معبود من
طبعم به گناه کرده عادت چه کنم گویند کریمی است که گناه می بخشد گیریم که ببخشد زه خجالت چه کنم؟؟؟؟؟؟ شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزو هایت دعا کردم...... در یک نظر سنجی از مردم دنیا سوالی پرسیده شد و نتیجه جالبی به دست آمد از این قرار :
سوال : نظر خودتون رو راجع به راه حل کمبود غذا در سایر کشورها صادقانه بیان کنید؟
و کسی جوابی نداد چون ؛
در آفریقا کسی نمی دانست غذا یعنی چه؟
در آسیا کسی نمی دانست نظر یعنی چه؟
در اروپای شرقی کسی نمی دانست صادقانه یعنی چه؟
در اروپای غربی کسی نمی دانست کمبود یعنی چه؟
در آمریکا کسی نمی دانست سایر کشورها یعنی چه ؟ در آرزوی سر زدن آفتاب وصال شب هجران را سر میکنم. بیهوده نیست که من بی تو نمی شوم و ترکیب تو در قاعده زبان است که من بی تو سرگردانم وتو بی من گنگ ومن تورا می نوازم که بد من چنگ خاموشی. در حلقوم هر دردمندی تز را نالیدم و در خلوت تنهایان برای تو گریستم. در همه ی دلهای عاشق برای تو تپیده ام. عشق را در پی ات روان کردم و.... هنوز آواره است. زیبایی ها از تو نشان میگیرندو.... هنوزت نشناخته اند..... کجایی ای آشنای ناشناس؟ ای خوشاوند بیگانه؟ ای همیشه با من! چگونه لحظه ای بی تو باشم؟؟؟ ای همه خوبی! بیا و همیشه با من باش ای مهربانترین مهربانان! ای همیشه معبود من! دوستت دارم پروردگارم..... خدا:بنده ی من نماز شب بخوان که یازده رکعت است.... بنده: خدایا! خسته ام! نمی توانم به نام خدا...خدایی که وقتی اسمشو میارم تمام بدنم آرامش میگیره........خدایی که فقط هر کسی باید خودش درکش کنه وبشناستش.خدایی که تازه ۴ماهه که خودمم شناختمش......که ای کاش زودتر.......تازه فهمیدم عشق خداچقدر قشنگه.وقتی دوسش داریوبهش اعتماد داری چه ارامش عجیبی داری...این همون توکلیه که همه میگن.....گاهی وقتا حس میکنم اینقد دوسم داره که محکم بغلم کرده وتمام حواسش پیش منه..دوس دارم داد بزنم: دوست دارم خدا....................... پیشاپیش به همه این شبو تبریک میگم.امیدوارم حسسسسابی خوش بگذرونین. هندونه بخورین......فال حافظ بگیرین....و...... در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی میکشد... مرا با نداشتن و نخواستن رویین تن کن... "دکتر علی شریعتی" شب ، سکوت ، خاطره دوباره تنها شده ام، دوباره دلم هوای تو کرده است،خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم. به یاد شبی می افتم که تو را میان شمع ها دیدم. دوباره می خواهم به سوی تو بیایم. تورا کجا می توان دید؟ در آواز شباویز های عاشق؟ در چشمان یک آهوی مضطرب؟ در شاخه های یک مرجان قرمز؟ در سلام دختر بچه ای که تازه نام تو را یاد گرفته است؟ دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند، برای تو نامه بنویسم. و تو نامه هایم را بخوانی و جواب آنها را به نشانی تمام غریبان جهان بفرستی. ای کاش می توانستم تنهاییم را برای تو معنا کنم واز گوشه های افق برایت آواز بخوانم. کاش می توانستم همیشه از تو بنویسم. می ترسم روزی نتوانم بنویسم و دفترهایم خالی بماند و حرفهای ناگقته ام هرگز به دنیا نیاید. می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه ی سرود قلبم را نشنود. می ترسم نتوانم بنویسم و آخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد و تازه ترین شعرم به تو هدیه نشود. دوباره شب، دوباره طپش این دل بیقرارم. دوباره سایه حرفهای تو که روی دیوار روبه رو می افتد. دلم میخواهد همه ی دیوار ها پنجره شود و من تورا در میان چشم هایم بنشانم. دوباره شب، دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که با همه ی ابر های عالم پر نمی شود. دوباره شب، ودباره یاد تو که این دل بی قرار را بیدار نگه داشته است. دوباره شب، دوباره تنهایی، دوباره سکوت ودوباره من و یک دنیا خاطره... روزی دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد... او آکواریومی شیشه ای ساخت و با دیواری شیشه ای دو قسمت کرد . در یک قسمت ماهی بزرگی انداخت و در قسمت دیگر ماهی کوچکی که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگ بود . او برای خوردن ماهی کوچک بارها و بارها به طرفش حمله کرد ، اما هر بار به دیواری نامرئی می خورد . همان دیوار شیشه ای که او را از غذای مورد علاقش جدا میکرد . و خوردن ماهی کوچک کاری غیر ممکن است . حمله نکرد . او هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت و از گرسنگی مرد . میدانید چرا ؟ یک دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود ؛ آن دیوار باور خودش بود . باورش به محدودیت . باورش به وجود دیوار . باورش به ناتوانی ... گل آفتاب گردون هرگز خیانت نمیکنه ، آخه در تمام روز به خورشید نگاه میکنه و شب که میشه وقتی خورشید نیست ، ستاره بهش چشمک میزنه ولی...... گل آفتاب گردون که عاشق خورشید هست سرش رو پایین میندازه و منتظر خورشید میمونه!!! توبه بر لب سبحه بر کف دل پر از شوق گناه معصیت را خنده می آید ز استغفار ما.... عشق یعنی خون دل یعنی جفا عشق یعنی درد و دل یعنی صفا عشق یعنی یک شهاب و یک سراب عشق یعنی یک سلام و یک جواب عشق یعنی یک نگاه و یک نیاز عشق یعنی عالمی راز و نیاز اگر تنهاترین تنهاها شوم باز خداهست او اوج نشین همه ی نداستن هاست نفرین ها وآفرین ها بی ثمر است. اگر تمامی خلق گرگ های هار شوند واز آسمان هول و کینه بر سرم بارد باز خدا هست ای پناهگاه ابدی تومیتوانی جانشین همه ی بی پناهی ها شوی تو مهربان آسیب ناپذیر منی.... در مه صبحگاهی بال بگشا وروزی نو را به هماوردی فرا خوان.... دست جهان را در دستهایت بفشر وگل لبخند را بر لبان بنشان و چه باشکوه است زنده بودن! گفت:گذشته ات را بدون هیچ تآسفی بپذیر با اعتماد زمان حال را بگذران و...بدون ترس برای آینده آماده شو شک هایت را باور نکن و.... به باورهایت شک نکن.... باز هم امدی تو بر سر راهم ای عشق میکنی دوباره گمراهم... من وضوبانفس خیال تو میگیرم وتو را میخوانم........ وبه شوق فردا که تو را خواهم دید چشم به راه میمانم....... این سر نه سامان پذیردواین غم نه پایان پذیرد یک نیم شب پر نگیرد تامرغ اه من وتو.... خداوندا: تومیدانی که انسان بودنو ماندن در این دنیا چه دشواراست.... عجب رنجی کشد انکس که انسان است و......... سرشار از احساس است...............
من ماندم ویک برگه سفید!
یک دنیا حرف ناگفتنی
ویک بغل تنهائی ودلتنگی
درد دل من در این کاغدکوچک جا نمیشود
دراین سکوت بغض آلود
قطره کوچکی هوس سرسره بازی میکند
وبرگه سفیدم .....!
عاشقانه قطره ها را به آغوش میکشد
عشق تونوشتنی نیست !
باتو ......
دربرگه ام نار کناره آن
قطره اشک یک قلب میکشم
وقت تمام است
برگه ها بالا !
آنها در مورد مطالب مختلفي صحبت کردندوقتي به موضوع خدا رسيد
آرايشگر گفت: من باور نمي کنم که خدا وجود دارد.
مشتري پرسيد: چرا باور نمي کني؟
آرايشگر جواب داد: کافيست به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت
اين همه مريض مي شدند؟
بچه هاي بي سرپرست پيدا ميشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجي وجود داشت؟
نمي توانم خداي مهرباني را تصور کنم که اجازه دهد اين همه درد و رنج و جود داشته باشد.
مشتري لحظه اي فکر کرد اما جوابي نداد چون نمي خواست جر و بحث کند.
آرايشگر کارش را تمام کرد و مشتري از مغازه بيرون رفت به محض اينکه از مغازه بيرون آمد مردي را ديد
با موهاي بلند و کثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نکرده ظاهرش کثيف و به هم ريخته بود.
مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت:ميدوني چيه! به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند.
آرايشگر گفت: چرا چنين حرفي ميزني؟ من اينجا هستم. من آرايشگرم.همين الان موهاي تو را کوتاه کردم.
مشتري با اعتراض گفت: نه آرايشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هيچکس مثل مردي که بيرون است با موهاي بلند
و کثيفو ريش اصلاح نکرده پيدا نمي شد.
آرايشگر گفت: نه بابا! آرايشگرها وجود دارند موضوع اين است که مردم به ما مراجعه نميکنند.
مشتري تاکيد کرد: دقيقا نکته همين است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نميکنند و دنبالش نمي گردند.
براي همين است که اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد.!

خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم
خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان
بنده: خدایا سه رکعت زیاد است
خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان
خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله
بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!
خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله
بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم
خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم
بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد
خدا:ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده
او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید
خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست
ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!
خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو
نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد
ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟
خدا: او جز من کسی را ندارد…شاید توبه کرد
ماهی کوچک تنها غذای ماهی بزرگ بود و دانشمند به آن غذای دیگری نمی داد...
بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچک منصرف شد . او باور کرده بود که رفتن به آن طرف اکواریوم
دانشمند شیشه وسط را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز کرد ؛ اما ماهی بزرگ هرگز به ماهی کوچک
آن دیوار شیشه ای دیگر وجود نداشت ، اما ماهی بزرگ در ذهنش یک دیوار شیشه ای ساخته بود .


| Design By : Night Skin |




